وقتی دستات گونه هامو خشک نکرد ، فهمیدی که چی آوردی به سرم
وقتی دستامو برات سقف میکنم ، نمیخوام بفهمونم عاشق ترم
منمو یه چیکه احساس تو دلم ، که حالا رو شیشه ی چشمه تو ِ
تویه مردابی که دست و پا زدیم ، اولین گل که دیدی اسم تو ِ
گل مردابی مث ترانه هام توی تابوت سیاه من بشین
بشین و برام یه لالایی بخون توی این مکعب تنگ واسه این
قاب عکسی که دلش شکسته بود نمی خواست از این دیوار دل بکنه
واسه تو که آسمون و میشنوی دل من تیراژ بالا میزنه
باورش سخته برام که بشنوم نمیتونی گل مردابی باشی
بهتره بازم با هم حرف بزنیم تو باید مثل خدا آبی باشی
عدنان
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مهدی نوروزی سیبنی
|

