لب پر و لب دوز و لب سوز
به چه عطری دارد دستتان درد نکند
بدر آورد خستگی از تنمان
عید که نیست چه شد از این طرفها
گر بمیرم جسدم پوسد و هیچ کس نرسد فریادم
آه ...
زندگانی سخت است
منم و سیل گرفتاریها
بگزریم
عمرتان پاینده حالتان خوب است ان شا الله
شکر حق نفسی می آید
تو که از بهر سله منت ما نکشیدی امروز
من چه گویم شرمنده ام از روی شما
پاشنه خانه مان ز در آویزان است
در مانده ام از بهر طلبکارانم
من که میدانستم
بی جهت از تو سلامی نرسد بر ما
یادگار مادرم است
به جز این گردنبند دگر هیچ ندارم جانا
ببر و از این پس
جان من قربانت
تو همان نوروز منت بر ما بگزار
عدنان
برو که نفرین میکنم عاشق بشی روزی دوبار اما به عشقت نرسی خیر نبینی از روزگار
رنگ خوشی رو نبینی فقط بدی سرت بیــــاد گلوتو بغض فشار بده حتی صداتم در نیــاد
جهنمم برات کــــمه کمه که آتیـــش بگیــــری اونقدر باید زجر بکشی آرزوت باشه بمیری

عدنان
شک مکــن دیوانـــــــــــه ای را دیـــده ای در بیـابـان جنــــــــون آواره ای را دیــــــده ای
من اگر دیوانه ام از عشق تو اینگــــنه ام در میان عـاقلان بیگـــــــانه ای را دیـــــده ای
آن که از عشقت جنـــــــــــون آورد منــــم التحــــــاب عـاشق دل داده ای را دیــــده ای
عطر مشکت عقل ز هوشــــم برده است گرد شمعی نور فشان پروانه ای را دیــده ای
لیلی و مجنون اگر افسانه بودند در زمیـن تو کنون بار دگــــــر افسانـه ای را دیــــده ای
مستی مجنــون ز جــــــــام و باده نیست از نوای عشق چنین مستانه ای را دیده ای
شانه هایم تکیـــــــه گـــــــاه امــن توست برای تکیه دادن شانه مردانه ای را دیــده ای

عدنان

