آن قطره اشک تو
سجاده را تر کرد
من هم دلم لرزید
همراه تو مادر
اشک از چشمم لغزید
وقتی که میگریی
با آن دل پر کین
انگشت دست من مشتی شود سنگین
انگار که میخوانند در گوش من محکم
آن بی صفتها که
صدها پدر کشتند
اکنون که من هستم
تا آن زمانی که جان در بدن دارم
از راه پاک او
دست بر نمیدارم
گریه نکن مادر
آن ناجوانمردان
بیهوده خوشحالند
بیهوده میخندند
آنها نمیدانند بیهوده میجنگند
تا آن زمانی که راه پدر باقیست
صدها پسر هستند
مشتها گره کرده
زنجیرهای ما پیوسته و محکم
پاره نخواهد شد
حتی اگر دشمن
جان مرا گیرد
صذها پسر هستند
مشتها گره کرده
عدنان
در سراپرده افلاک سیاهی بانگ است
قلمم گر بنویسد ندارم شکوه
کو سپید قلمی که بنویسد
کور سوی شمعی که ببینم
به گمانم که چاه افتادم
کو طنابی که توان بالا رقت
یا توانی که بدان بالا رفت
گویند :
((پایان شب سیه سپید است))
پس چرا غصه ی بیهوده خورم
او که از نور به پا می خیزد
عدنان
بنـــوازید نــــــــوائی و نـــوازیــد مرا سازی بنوازید و بسازیــــد مرا
سوز بسازید ز ســــاز از سر ســـوز آزاد و رهائــــید رهانیـــــد مرا
جان من و جرئه ای از آن جـــام جلا گر مست بخفتم بخوانیــد مرا
بسرایم سرودی ز سر از نیاز این دل اگرم سزا نباشد که بدانید مرا

عدنان
ببر از یاد مرا ای تارک دنیای کثیف
دور شد ز من آیینه پاکی
ببر از یاد مرا
ببر از یاد که این تارک دنیا دیگر
چند صباحیست که دلش پیش خدا دیگر نیست
من به آن نیلوفر آبی که بدان چشم و نگاه هوش ببرد از هوشم
مست شدم
و از عشق آن لالهء سرخگون لب زیبا
که مرا میخواند
دیوانه و مجنون شدم
ببر از یاد مرا من دیگر
آبشار طلائی خورشید دلم را خدا میدانم

عدنان
مادرم چشم به راه دل شور است
اهل خانه نگران می آیند
ساحل دریا شلوغ
جنگی در پیش است
جنگ ماهیگیران
خشم در یای بزرگ
آسمان می غرد
آسمان و در یا هم دست
پشت چند موج بلند قایقها گیرند
کمکی باید کرد چیزی باید گفت
دستها آماده
قایقی باید ساخت
بچه ها می آیند
همه دستها قایق
قایق کوچک من آماده
مادرم دستهای مرا می بوسد
همه لبها به دعا می لرزد
خورشید می آید
خورشید دستهای مرا می بو سد
آسمان خاموش
دریا آرام
قایقها می آیند
پدرم می آید
من دستهای پدر می بوسم



عدنان : درود بر تمامی پدران دنیا
مثـــل چـــرخای یه گــاری اسیر درشـــکه رونـــــم میخـــوام آهسته بچرخم اما افسوس نـمیتونم
چـــرخش چرخـــــای گــاری حرکت زمونه مــاست گــذر زمون همیشه باعث بهونــــه مـــــاست
حیف از این دو روز عمری که به لجبازی حروم شد تـو شدی قاتل عمرم عمرم بیهوده تمــوم شـد
کــــاش میشد یه باره دیگه گـــاری برگرده به آغـاز شروع یه عمر دیگه من و تو هم دل و هم ساز
ولــــــی خب اینکـه نمیشه این یه رویـای محالــــه مگه تو خواب ببینیم ما آخه این خواب و خیاله
آخـــــر جــــاده عمر و ما به انتــــــــظار می شینیم اونچه از گاری جا مونده رد چر خا رو میـبینیم
عدنان
اشکي که بي صداست / پشتي که بي پناست/ دستي که بسته است / پايي که خسته است/ دلي که عاشق است/ حرفي که صادق است /شعري که بي بهاست /شرمي که اشناست/دارايي من است/ارزاني شماست
رویای پائیز
از امشب دائماً پستـم چشام بیخوابه و خستم
ندارم من دگر حالــــی ز یادم رفته خوشحالـــی
غضب ناکـــــم تقدیــرم دگــــر از غصه میمیـــــرم
تو که دردم نمیدانـــــی شده کــــارم نگهبانـــــی
دو ساعت توی تنهایی کشیک میدم ســر پایــی
شبا از ترس میمیــــرم درخت را جـــن میبینـــــم
سر پستم عرق ریــزان ز گـــــرما شل و آویــــزان
ســــراغ سایه میگیـرم در آورد روزگــــار پیـــــــرم

عدنان : این شعرو تو خدمت گفتم (پادگان ۲۶ سلمان برازجان بوشهر)
امان نمیدهی مرا
زیاد برده ای چرا ؟ مرا
قسم میدهم تو را
به آن قسم که خورده ای
همان قسم
چه زود برده ای ز یاد
همان قسم که داده ای
رها نمیکنی مرا
زیاد نمیبری مرا
پس به من بگو چرا؟
نمیخواهی دگر مرا
زیاد برده ای چرا ؟ مرا ....

عدنان
جانــی که مرا داد و گـــرفتش باز پس باز از لطف و صفای کرمش جان گـرفت
از این دنیا دلم تنگ خدایا زهر رنگــش هزار رنگــه خــدایا
در این دنیا رفاقتها نمودم که سهم من از آن سنگ خـدایا

